زندگی از نگاه من!

بدیهی است کلیه نوشته ها در این مکان نظرات شخصی نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد!

2 خرداد 1395 ساعت 23:45

دو دوست

می گویند دو دوست در کنار رودخانه ای می رفتند. ناگاه فردی را دیدند که در آب افتاده و کمک می طلبد. یکی از دو دوست ،‌خود را به آب زد و نجاتش داد. هنوز نفس تازه نکرده بود که دومین فرد را دید که آب می بردش. باز به داخل رودخانه پرید و او را هم نجات داد. 
دقایقی نگذشت که سومین شخص را دید که درون رودخانه، فریادکشان کمک می خواهد؛ هر چند خسته بود اما نتوانست بی تفاوت باشد و باز هم خود را به آب زد و نجاتش داد.


دوستش که تا آن زمان کاری نکرده بود با دیدن این صحنه ها ، به بالا دست رودخانه دوید و وقتی برگشت، دوست دیگرش به او گفت که چندین نفر دیگر را هم نجات داده ولی ساعتی است که دیگر ، رودخانه آدم نمی آورد.

دوستی که به بالای رودخانه رفته بود گفت:‌ وقتی دیدم رود این همه آدم می آورد، با خود گفتم حتماً‌ علتی در بالا دست هست. چون بدانجا رفتم ،‌ پلی دیدم که دیوانه ای در میانش ایستاده و هر که از آن می گذرد را درون آب می اندازد. دیوانه را گرفتم و به خانواده اش در روستای مجاور سپردم. علت این که ساعتی است رودخانه آدم نمی آورد، همین است.


پی نوشت: تقریبا یک سال پیش این رو جایی که یادم نمیاد کجا، خوندم اما الان خیلی مصداق پیدا کرد برام، گفتم بنویسم که بادم بمونه!

کاملا بی ربط نوشت: اصغر جان فرهادی، شهاب جان حسینی گوارای وجود، ترانه دوست داشتنی همینطوری بمون 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :