X
تبلیغات
زولا

زندگی از نگاه من!

بدیهی است کلیه نوشته ها در این مکان نظرات شخصی نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد!

5 آبان 1394 ساعت 03:54

دلم بغل می خواهد...

نه حتی  اینها که میشناسم شان و دوست شان دارم و می گویند دوستم دارند؛ اگر شده یک غریبه در خیابان ... ای کاش وقتی از کنارم رد می شود کمی مکث کند و بگوید چهره ات چقدر غمگین است، ناراحتی ات چیست، نکند دلت بغل می خواهد؟

آنوقت آرام مرا بغل کند، طولانی و آرام... بدون هیچ کلامی، بازخواستی، بدون حرفی از دوست داشتن که بعد نتواند به آن عمل کند، بدون زیر سنگینی علامت سوال بردن فهم و شعورم، بدون منت، بدون توقع... فقط بغلم کند در سکوت... ساعت ها... بعد از من بپرسد آرام شدی؟ و من تشکر کنم و از هم دور شویم... 

نمیدانم چون دلم بغل می خواهد ذهنم اینطور فانتزی می خواهد یا مساله دیگری در کار است... اما ...الآن... دلم بغل می خواهد .


*ساعت به وقت درد و غم و نیاز و بی خوابی،،،

برچسب‌ها: هیچ، پوچ، تنهایی
نظرات (2)
گاهی فقط یک بغل و دیگر هیچ
29 آبان 1394 ساعت 02:19
امتیاز: 0 0
سلام متن خوبی بود حسش رو هم به خوبی درکمی کنم ... باید بگم وبلاگ تمیز و قشنگی هم دارید .
5 آبان 1394 ساعت 05:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :