X
تبلیغات
زولا

زندگی از نگاه من!

بدیهی است کلیه نوشته ها در این مکان نظرات شخصی نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد!

24 فروردین 1394 ساعت 21:09

یا نخوانید یا ... با وضو بخوانید .

 

 

باید پندار شایستگی را از سر به در کرد،

 چه این سدی است در برابر حیات معنوی ما


... تردیددر انتخاب راه، همه عمر رنجمان داد. چه می توانم به تو بگویم؟ 

چون نیک بیندیشی، هر انتخابی هراس آور است: آزادیی که راهنمایش هیچ تکلیفی نباشد هراس آور است. این راهی است که باید در سرزمینی اختیار شود که هیچ سوی آن شناخته نیست. در این سرزمین هر کسی به کشف ویژه خویش نایل می شود و به این نکته خوب توجه کن، این کشف را تنها برای خود انجام می دهد، به طوری که نامعلوم ترین نشانه ها در ناشناخته ترین نقاط افریقا کمتر از آن ابهام آمیز است... بیشه های سایه گستر ما را به سوی خود می کشند، و نیز سراب چشمه هایی که هنوز نخشکیده اند... اما چشمه ها بیشتر در جایی خواهند بود که هوس های ما آنها را جاری می کند چرا که هر سرزمینی با نزدیک شدن ما بدان به تدریج شکل می گیرد، و چشم انداز پیرامون اندک اندک به استقبال گام های ما می آید، و ما انتهای افق را نمیبینیم و حتی نزدیک به ما نیز چیزی نیست جز جلوه های ظاهری پیاپی و تغییر پذیر.


اما چرا باید در امری چنین خطیر دست به مقایسه زد؟ 

ما همه می پنداریم که باید خدا را پیدا کنیم. اما افسوس که نمی دانیم در انتظار یافتن او، دعاهایمان را به کدامین سو روانه کنیم. سرانجام به خود می گوییم که او در همه جا هست، در هر جا که به تصور درآید و نایافتنی است، و بی هدف زانو می زنیم.

و تو ناتاناییل، به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری می رود که خود به دست دارد.

هر جا بروی، جز خدا نخواهی دید. 

منالک می گفت خدا همان است که در پیش روی ماست.


ناتاناییل، همچنان که می گذری به همه چیز نگاه کن، و در هیچ جا درنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گذرا نیست.


ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی.


هر آن شناختی که که جدا از خود در درون خود داری، تا پایان قرون جدا از تو باقی خواهد ماند. چرا برای آن این همه ارزش قایلی؟؟!

هوس های ما را سودی هست و سیری از آنها را نیز سودی، چرا که سیری بر میل می افزاید. چون ناتاناییل، به درستی که هر هوسی پیش از دست یافتن ظاهری بر آنچه هوسم را برمی انگیزد مرا ارضا کرده است.

ناتاناییل، من خود را با عشق ورزیدن به بسی چیز های دلپسند فرسودم. 

درخشش و شکوهشان از اشتیاق سوزان و مداوم من بدانها سرچشمه می گرفت. سیری ناپذیر بودم. هر شور و شوقی برایم با فرسایش عشق همراه بود، فرسایشی دلپذیر.


مرا که ملحدی در میان ملحدان بودم، همیشه آراء دور از هم، پیچ و خم های افراط آمیز اندیشه ها، و واگرایی ها به خود می خواند. هیچ سرشتی مرا به خود جلب نمی کرد مگر به سبب آنچه مایه تفاوتش با دیگران بود. 

در این کار تا آنجا پیش رفتم که دلبستگی را از خود راندم، چون جز احساسی همگانی چیزی در آن باز نمی شناختم.

دلبستگی، نه ناتاناییل، عشق!     

باید دست به عمل زد، بی داوری درباره خوب و بد آن. باید دوست داشت و از خیر و شر آن دغدغه ای به خود راه نداد.

ناتاناییل، من به تو شور و شوق خواهم آموخت.

ناتاناییل، من زندگی درد آلود را از دل آسودگی بیشتر دوست می دارم.

آسایشی دیگر جز خواب مرگ آرزو نمی کنم. 

می ترسم که هر هوس و هر شوری که در زندگی سیراب نکرده ام، ماندکار شود و عذابم دهد. امیدوارم پس از آنکه در ان جهان آنچه را در وجودم انتظار می کشید بیان کردم، دل آسوده، در نومیدی کامل بمیرم.

دلبستگی، نه ناتاناییل، عشق!

بی گمان می فهمی که این دو یکی نیستند. از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها، دلتنگیها و درد هایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. دغدغه زندگی هر کس را به خود او واگذار.

ناتانییل، دوست دارم به تو مسرتی ببخشم که شاید تا کنون کسی دیگر به تو نبخشیده باشد. درحالی که خود مالک این مسرتم، نمی دانم آن را چگونه به تو بدهم. 

دلم می خواهد با صمیمیتی خطابت کنم که تا کنون کس دیگری نکرده باشد.

دلم می خواهد شب هنگام، در لحظه ای از راه برسم که کتاب های بسیاریی را پیاپی باز می کنی و می بندی و در هر یک از آنها چیزی بیش از آنچه تا کنون بر تو آشکار کرده است می جویی. در لحظه ای که هنوز در انتظاری. در لحظه ای که شور و شوقت اندک اندک از اینکه تکیه گاهی ندارد به اندوه تبدیل می شود.

من تنها برای تو می نویسم تنها به خاطر این لحظه هاست که برایت می نویسم  دلم می خواهد کتابی بنویسم که در نظرت عاری از هرگونه اندیشه و هر گونه هیجان فردی باشد، و گمان کنی که در آن تنها بازتاب شور و شوق خویش را می بینی. دلم می خواهد به تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری.      

افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرو مرده.

هر موجودی می تواند عریان باشد و هر هیجانی سر شار.

هیجانات من همچون مذهبی پذیرنده است. می توانی این را درک کنی: هر احساسی حضوری بی منتهاست.


ناتاناییل، من به تو شور و شوق خواهم آموخت.

اعمال ما وابسته به ماست، همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را می سوزاند، اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد.

و اگر جان ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سخت تر از برخی جان های دیگر سوخته است.

ای دشت های پهناور غرقه در سپیدی سحر، من شما را بسیار دیده ام. و ای دریاچه های آبی ، در امواجتان غوطه ها خورده ام، و هر نوازش نسیم خندان، لبخند بر لبم نشانده است. این است، ناتاناییل، آنچه از بازگفتنش به تو خسته نخواهم شد. من به تو شور و شوق خواهم آموخت.

اگر چیزهای زیباتری می شناختم، از آنها با تو سخن می گفتم، بی گمان از همان ها و نه چیزهای دیگر.


تو به من فرزانگی نیاموختی، منالک، فرزانگی نه، که عشق آموختی.



ناتاناییل، من به منالک تعلق خاطری بیش از دوستی و اندکی کمتر از عشق داشتم. نیز او را همچون برادری دوست می داشتم.

منالک خطرناک است. از او بترس. فرزانگان نکوهشش می کنند، اما کودکان بیمی از او ندارند. به آنان می آموزد که دلبستگی شان تنها به خانواده نباشد. و آرام آرام آن را ترک گویند. قلبشان را از آرزوی میوه های گس وحشی به درد می آورد و از اندیشه عشقی غریب پریشان می سازد. آه! منالک، دلم می خواست باز هم با تو جاده های دیگری را در می نوردیدم . اما تو از ناتوانی نفرت داشتی و بر آن بودی که به من بیاموزی تا از تو جدا شوم.


هر انسانی امکاناتی شگفت انگیز دارد. زمان حال سرشار از آینده هاست. البته اگر گذشته پیشاپیش داستانی برای آن طرح ریزی نکرده باشد. اما افسوس! گذشته ای یگانه زمینه ساز آینده ای یگانه است. و آن را همچون پلی بی انتها در فضا فرا روی ما برپا می دارد.

نمی توان یقین داشت که آدمی تنها می تواند به کاری دست یازد که از درک آن ناتوان باشد. درک همان و عمل همان. تا آنجا که ممکن است بار بشر را به دوش گرفتن این است نیکو ترین اندرز من.        


ای صورت های گوناگون زندگی، شما همگی در نظرم زیبا جلوه کردید.(اینکه به تو می گویم چیزی است که منالک به من می گفت)  

در این امیدم که همه سودا ها و همه گناه ها را شناخته باشم ، یا دست کم نظر لطفی به آنها کرده باشم . من با تمام وجود به سوی همه باور ها شتافته ام، و آن قدر  دیوانه بودم که برخی از شب ها کم و بیش به روح خود ایمان می آوردم، از بس آن را آماده گریز از تن می دیدم. این را نیز منالک به من گفت.

و زندگی ما در برابرمان همچون جامی پر از آب سرد و گواراست. 

جامی مرطوب که بیماری تب دار آن را به دست می گیرد، و می خواهد بنوشد، و با جرعه ای آن را در می کشد، و گرچه می داند که می بایست درنگ کند، از بس که این آب خنک و دلچسب است و از بس آتش سوزان تب تشنه کامش کرده است، نمی تواند این جام دلپذیر را از لب های خود دور کند.

تمام/

برچسب‌ها: آندره ژید
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :