X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

زندگی از نگاه من!

بدیهی است کلیه نوشته ها در این مکان نظرات شخصی نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد!

9 شهریور 1396 ساعت 20:45

با - کدام - سلام خود پی علیک دیگران هستیم؟

قدیمیا می گفتن: تو نیکی می کن و در دجله انداز ...

جالبه که قدیمی تر ها چقدر واضح و روشن مفهوم نیکی رو قبول داشتن و به هم توصیه ش می کردن 

البته با یه مشکل کوچولو... به نظرم خیلی جالب نمیاد  آدم کاری رو به خاطر پاداش حتمی آتی انجام بده، یعنی به نوعی کار نیک که نه، معامله یا سرمایه گذاری با ریسک پایین 

می دونید، نتیجه ش میشه حال و روز این روز های ما

 توصیه دوستانه و دلسوزانه مون به همدیگه منع کار درست، نیک، ثواب یا هر چی که اسمش رو بذاریم هست چون این روز ها دیگه کمتر بازده و سودآوری داره

 پیامد طرز تفکر معامله گر پیشینیان مون همینه که چون طبیعتا به نتیجه صد در صدی نرسیده، حالا جوون تر ها که میبینن وعده پدران شون درست از آب درنیومده و چیزی از دجله تو بغل شون نیفتاده، به این منطق رسیدن که وقتی A نتیجه نمی دهد B  پس اصلا چرا من کار درست رو انجام بدم.

چقدر بد یادمون دادن.

اصلا چرا باید کاری رو برای حصول نتیجه کرد؟

 این رو می فهمم که مثلا کار می کنم در ازای پول - البته اینم به این صلبی و قطعیت نمی فهمم که دیگه مشکل از منه ! - 

اما بعضی کارها واقعا از این جنس نیستن. . .

من دروغ نمی گم، نه با این انگیزه که دیگری هم در ازای صداقت من دروغ نگه. اگرچه انکار نمی کنم که خیلی خوشحال میشم این اتفاق بیفته، اما در دنیایی که عموما عکسش اتفاق میفته آیا من هم بایست برای جلوگیری از ضرر! به جرگه دروغ گویان بپیوندم؟؟؟


بعضی کارها و رفتار ها معامله پذیر نیستند، آنها را به بهای حقیر ِ جبران نفروشیم


پ. ن ۱  بی محابا به هم محبت کنید، تا حساب کتاب چرتکه ای تان را بکنید یا عمر خودتان تمام شده یا دیگری...


پ. ن ۲  تو نیکی می کن و در دجله انداز     بی هیچ چشم داشت       

تا می تونی سعی کن از یاد ببری این نیکی رو چه زمانی در حق چه کسی روا داشتی 

برچسب‌ها: بازی زندگی، راه زندگی
10 فروردین 1396 ساعت 01:40

جهان وارونه

جای تعجب نیست اگر اغلب تنها و غمگینیم، وقتی کمتر کسی از ما به یاد دارد که نیامده ایم تا بدریم و بکشیم و له کنیم تا به ظاهر کمی بالاتر بایستیم؛

وقتی به خاطر نداریم موفقیت ما در گرو شکست دیگری نیست.

وقتی یادمان رفته محبت و اعتماد کالای گم شده نیست، خودمان از هم دریغش کرده ایم و می کنیم. 

به فراموشی سپرده ایم جوانمردی را، یکرنگی را، وفا و صمیمیت را؛

اما تا می شود در خواب و بیداری نیرنگ زمزمه می کنیم و نقش و نقشه های مان را دوره می کنیم.

در این میانه نه به دشمن رحم می کنیم نه دوست.

همگی ابزار قدرت طلبی و خودخواهی و کامجویی ما هستند. 

بی خبر از آنکه در نهایت بازنده خود ما هستیم، آنکه تنها می ماند به واسطه تهی شدن از خود، از انسان بودن، از آنچه باید می بود.

فاصله ای عجیب از خود گرفته ایم و این به خاطر تمام ندیدن های ماست، چرا که ندیدن دیگری میسر نیست جز آنکه اول خود را نبینیم؛ خرد کردن دیگری لازمه اش اول خرد کردن خود است، کشتن دیگری قبل از کشتن خود ممکن نیست؛ نمی شود به دیگری دروغ گفت اگر پیش از آن به خود دروغ نگفته باشیم.


1 اسفند 1395 ساعت 13:28

برف میاد، همین الان.

برف میاد، همین الان.

آهنگ مورد علاقه م رو میذارم و صداش رو اونقدر بلند می کنم که تا حیاط برسه. میشینم توی حیاط و به آسمون خیره میشم. دونه های برف آروم و ظریف و رقص کنان از اون بالا ها میان پایین. نمی دونم توی سرشون دقیقا چی می گذره وقتی جای امن و امان خودشون رو رها می کنن و خودشون رو اینطور به پایین پرت می کنن. بدون اینکه بدونن اصلا کجا میفتن یا سالم میرسن یا وقتی رسیدن کسی ازشون استقبال می کنه یا هرچی
چند تا دونه ش هم میفته روی صورتم و خنکی تنشون، زورش به گرمی صورتم نمیرسه و تمام.
پایان زندگی
به همین سادگی
بقیه دونه ها هم کم و بیش همین سرانجام رو دارن. رسیده و نرسیده نا پدید میشن.
با خودم میگم خب می موندی همون بالا دیگه بچه جون. چرا اینکارو با خودت کردی!؟
اما انگار دونه ها باهام حرف میزنن.
اون بالا شاید به ظاهر امن بود اما ساکن بود، توهم بود، آرامش و شادی اگر دروغ باشه به لعنت خدا نمیارزه
شاید همین چند دقیقه رقص و هیجان برای تمام عمر کافی باشه که به خاطرش خطر کنیم و به جای انتخاب زندگی ِ بی جان و دروغ و طولانی، تجربه ی کوتاه ِ این دقایق رو برگزینیم .
زندگی ما که به هر حال تموم میشد. پس چرا خودمون تصمیم نگیریم چطور بگذره. اینطوری لحظه لحظه ش رو زندگی کردیم. از عمر می گفت. همون که اگه تو منطقه امن خودشون می موندن خیلی بیشتر طول میکشید و بی خطر تر به پایان میرسید اما احتمالا همین چند دقیقه رو هم زندگی نمی کردن و کل زمانش رو باید وقت می کشتن و به هیچ می گذروندن و ... بازم می مردن 
اما این زندگی کجا و اون کجا
نمی دونم چرا یاد تمام کسانی میفتم که توی ۲۴ ساعت گذشته خبر فوتشون رو شنیدم. ینی اونا هیچوقت به این مساله فکر کرده بودن؟ هیچ کدومشون فکر می کردن اینطوری بمیرن؟ 
مادر اون پسری که فقط یه هفته از تخت بیمارستان بلند شد و سر حال توی عروسی پسرش حاضر شد، شاید فقط همون یک هفته رو زندگی کرده، شایدم بیشتر. اما حتما این یه هفته رو خیلی زندگی کرده، وقتی داشته عزیز ترینش رو امانت میداده دست یکی دیگه تا راحت تر تنهاش بذاره و بره. مطمئنم اون معنی این یه هفته زندگی رو خیلی خوب درک کرده.
بقیه چطور؟ آدمایی که دیروز گفتن اونور دنیا از سرما مردن، اونا چقدر زندگی کرده بودن؟ یا اونا که توی زلزله دیروز رفتن؟
آتش نشان ها چی؟ آتش نشان ها ... 

به خودم فکر می کنم. به اینکه تا حالا چقدر زندگی کردم؛ نه اون عددی که داره به سال سی وهفتمش نزدیک میشه. به اینکه توی این همه سال چند سالش رو واقعا زندگی کردم؟ سال؟ نمی دونم، شایدم باید بپرسم چند ماه؟ یا روز یا ؟
کی می دونه زندگی با هر کدوم از ماها چه کرده، هر چند مهم اینه که ما با زندگی مون چه کردیم اونم وقتی که میدونیم چقدر کوتاهه.
این فکر که قرار نیست خیلی بمونم وسوسه م می کنه که به این محاسبه ها لبخند بزنم. چاییم تقریبا یخ کرده، خودمم همینطور. 
آخرین جمله موسیقیی که این مدت رو تکرار بود رو باهاش می خونم: 
[خون چرا در رگ من زنجیر است؟ 
زخم من تشنه تر از شمشیر است]

مستم می کنه، اما دیگه باید رفت...

برچسب‌ها: برف، زندگی
22 دی 1395 ساعت 07:00

 
ادامه مطلب

21 آذر 1395 ساعت 08:58

زن خوب

بلاگ چیز خوبی ست.

کاش هیچوقت منقرض نشود.

آدم میآید، سرش را روی شانه کلماتش می گذارد، اشک می ریزد، داد می زند، خالی می شود، بعد هم می رود دیگر پیدایش نمی شود میرود پی زندگیش ؛ 

بعد دوباره هر وقت حالش بد شد،لازمش شد،نیازش شعله گرفت، درست مثل مرد های زن باره  می آید کارش را می کند آرام می گیرد و باز هم میرود ...

بلاگ چیز خیلی خوبی ست. مثل زن های خوب

برچسب‌ها: زن خوب، بلاگ
21 آذر 1395 ساعت 08:16

نامردمان

مبادا غصه بخوری
این مردم همان ها هستند که عکس های روز های برفی را آرزومندانه برای هم ارسال می کردند و از زندگی روزمره و تکراری گلایه داشتند.
حال که برف آرزو هایشان باریده، ببین چه بی رحمانه از او می گویند و می نالند و تمام هم و توان شان را در نابودیش به کار گرفته اند.
ببین چه با حرص و ولع سعی در حفظ روزمرگی شان دارند به قیمت کشتن دانه های برف.
ببین دیروز آفتاب را نفرین می کردند و آمدن برف را آرزو می کردند، امروز برف را لعن می کنند و چشم به برآمدن آفتاب دوخته اند.
این مردم اینند. 
تو، فقط، غصه نخور برای این مردم بلاتکلیف بی رحم،
تو
فقط
غصه نخور ...

برچسب‌ها: برف
1 2 3 4 5 ... 18 >>